Monthly Archives: September 2013

بدون شرح

1237514_10153300113585204_609471784_n

Governments have the right to kill

اعدام

In August 2013, the head of the Texas prosecution office declared that they are in shortage of pentobarbital which is used to execute convicted prisoners who have received death penalty. This strong medication is used as an anesthetic in animals, and Texas is the first state that has used it to execute prisoners.  Texas has the highest rate of capital punishments in the US and since 1982 has executed 500 convicted prisoners.

The first time this medication was used was in 2001 and it was used to execute a fifty-eight years old man who was convicted of killing his cellmate. The news of this execution was published in many newspapers, some reputable such as Guardian in the United Kingdom. The news portrayed a man with a description ‘Douglas Fieldman was executed in Texas for killing two passer-by while driving over speed limit.’ Read the rest of this entry

نسرين ستوده آزاد شد

 نسرين ستوده آزاد شد. ايا رژيم تمام زندانيان سياسي را آزاد ميكند؟

نسرین ستوده وکیل دادگستری٬ فعال اجتماعی و جنبش زنان و فعال حمایت از کودکان را پس از سه سال رژيم مجبور شد آزاد كند.
نسرين ستوده طبعا نميبايست حتى يك لحظه در زندان بسر ميبرد. نسرين وكالت پرونده‌های تعدادى از فعالين حقوق زنان و كودكان در معرض اعدام را برعهده داشت. نسرین بخش بزرگی‌ از زندگی‌ حرفه‌ای خود را صرف دفاع از کودکانی کرده است که با بیدادگاه‌های دستگاه قضایی رژیم شکنجه و اعدام سر و کار پیدا کرده اند. در كشورهايى كه حداقل حقوق انسانى رعايت ميشود كسانى مانند نسرين ستوده بايد براى فعاليت انسانى كه ميكنند جايزه گرفته و حمايت شوند. اما نسرين به اتهام » اقدام علیه امنیت ملی» دستگير شد، خانواده اش تحت فشار قرار گرفت, پس از دو ماه از دستگيريش به او اجازه ملاقات با فرزندانش داده شد و بارها از ديدن فرزندانش محروم شد، همسرش را دستگير و دختر سيزده ساله اش را ممنوع الخروج كردند. نسرين چند بار مجبور شد دست به اعتصاب غذا بزند. رژيم جمهورى اسلامى در كمال سبعيت نسرين را به دليل فعاليت هاى انساندوستانه اش مورد غير انسانى ترين اذيت و آزارها قرار داد. Read the rest of this entry

ختنه

   ” من را ختنه كردند و به اين طريق تمام تمايلات جنسيم را مختل كرده اند “

 چند سال پيش بود كه در يك كارگاه آموزشى شركت كردم.  يكى از تمرينها ى اين كارگاه ” تمرين اعتماد كردن” نام داشت. آموزش دهنده از ما خواست كه هر كدام يك موضوع  محرمانه در زندگيمان را كه برايمان مهم است  به فرد  كنار دستيمان بگوييم  و عكس العمل خود را تجزيه و تحليل كنيم. حدود ١٠ نفر بوديم و دخترى كه در كنارم نشسته بود خودش را به من معرفى  كرد و ” رازش” را در گوشم اينچنين گفت: ” من را ختنه كردند  و به اين طريق تمام تمايلات جنسيم را مختل كرده اند” صدا  و نگاهش حزن خاصى داشت. نميدانستم چه بگويم،انتظار نداشتم كه او اين را بگويد و سكوت كردم. به نظر ميامد كه براى او صحبت كردن بيشتر از فاجعه اى كه بر سرش آمده بود و همچنین براى من گوش كردن به آن بسيار سنگين بود. تنها چيزى كه به او گفتم اين بود كه واقعا متاسفم چنين مسئله اى برايش پيش آمده است و ديگر در موردش صحبت نكرديم. Read the rest of this entry

هر جا كه هستم ، آسمان از آن من است

” هر جا كه هستم ، آسمان از آن من است “

به ياد كسانى كه آسمان را از يك دريچه كوچك ميبينند

سال ٢٠١١  بود كه در  اطاق انتظار يكى از سازمانهاى كمك به قربانيان شكنجه در لندن نشسته بودم و منتظر رئيس اين سازمان بودم كه با او در مورد حمايت از زندانيان سياسي در ايران جلسه اى  داشته باشم۰ به اطرافم نگاه كردم و روى يك ميز كوچك كنار مبل يك نوشته قاب گرفته شده  كوچكى ديدم، روى اين تابلوى كوچك به انگليسى  نوشته شده بود: ” هر جا كه هستم ، آسمان از آن من است ” اين جمله خيلى توجهم را جلب كرد، چند بار جمله را خواندم و هر باركه  ميخواندمش احساسى خوشايند ، احساسى پر از قدرت به من دست ميداد۰ اولش نميدانستم چرا ين جمله اينقدر به دلم نشسته است، احساس ميكردم جمله آشناست اما ميدانستم كه قبلا آن را جايى نه شنيده  و نه ديده بودم۰در ذهنم دليل آشنا بودن اين جمله را جستجو ميكردم كه پس از چند لحظه به ياد  سلول انفراديم در زندان ديز آباد كرمانشاه و آسمانى كه ازمربع كوچك دريچه بالاى سلول ميديدم  افتادم۰  هفت ماه بود درسلول انفرادى بودم و آن مربع كوچك آسمان تنها جايى از سلول بود كه دوستش داشتم چرا كه  ارتباطم را با دنياى خارج وصل ميكرد۰  وقتى به آن خيره ميشدم دلم پر پر ميزد مخصوصا وقتى تابستان بود، ياد دوران بچگى خودم ميافتادم،  ياد موقعى كه با خانواده ام پيك نيك ميرفتيم و آسمان يك فضاى بينهايت بود. خيره شدن به آن مربع كوچك بالاى سلولم انگار خون را با شتاب بيشترى در رگهايم  به جريان ميانداخت و قلبم به شدت ميتپيد۰ مثل بچه اى كه به زور از بازى كردن جدا يش ميكنند و با گريه و زارى  به خانه برش ميگردانند منهم مجبور بودم  نگاهم را به زور از دريچه آسمان برگيرم و ذهنم را به سلولم برگردانم.  بعد از چند بار تصميم گرفتم كه زياد به دريچه كوچك آسمان نگاه نكنم چراكه سختى  آزاد نبودن و نداشتن آسمان  بينهايت,  برايم دردناكتر بود;  چرا كه احساس زيباى تپيدن قلبى كه  سرشار از زندگى بود  به سردى و تاريكى تبديل ميشد و از شدت افسردگى حالت تهوع به من دست ميداد۰ به مرور زمان عليرغم همه دلتنگيم , از ته دل خوشحال بودم كه همان مربع كوچك آسمان  سلولم  مال من بود و هر زمان  ميخواستم ذهنم را در آن پرواز ميدادم و كسى نميتوانست جلو من  و پرواز ذهنم را در آن لحظه بگيرد Read the rest of this entry

%d bloggers like this: